قطره های بارون میخورد به صورتم ؛ چشامو بستمو نفسمو عمیق تر کشیدم ... صدای بارون که خودشو به زمین میکوبید رو دوست داشتم حتی صدای آبی که از شیروونی روون میشد! یهو رعد و برق زد و گند زد به همه حس خوبم... لعنتی ! چاییمو ریختم و از پشت پنجره مهمونِ هوای بارونی شدم هنوز تپش قلبم بالا بود از صدای رعد و برق میترسم حتی بااینکه توقعشو داشتم که بزنه ... انگار هنوز یاد نگرفتیم که چیزایی که دوست داریم رو کامل بخوایم عادت کردیم چیزایی که بابِ دلمون هست رو برداریم و
برچسب:
نویسنده: سجاد محمدپور
تاريخ: دوشنبه
22 تير
1405 ساعت: 14:38